على اكبر دهخدا

854

امثال و حكم ( فارسى )

باب ذال . ذات او هم به دو توان دانست * ( به خودش كس شناخت نتوانست . . . ) سنائى . نظير : آفتاب آمد دليل آفتاب . مولوى . چراغ را نتوان ديد جز بنور چراغ . سعدى . ذات خويشرا بدان . ( حكماى بزرگتر كه در قديم بوده‌اند چنين گفته‌اند كه ذات خويشرا بدان كه چون ذات خويش بدانستى چيزها را دريافتى . ) ابو الفضل بيهقى . رجوع به : من عرف نفسه . . . ، شود . ذات نايافته از هستىبخش * كى تواند كه شود هستىبخش . جامى . رجوع به : القابل لا يكون . . . ، شود . ذره بر آفتاب مردم جاهل نهد * قطره سوى ژرف بحر كودك نادان برد . ملك الشعراء بهار . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود . ذرهء خود نيستى از انقلاب * تو چه ميدانى حدوث آفتاب . مولوى . رجوع به : پشه كى داند . . . ، شود . ذره‌ذره پشم قالى مىشود . رجوع به : قطره‌قطره . . . ، شود . ذره‌ذره كاندرين ارض و سماست * جنس خود را همچو كاه و كهرباست . مولوى . رجوع به الارواح جنود . . . ، شود . ذره را بآفتاب چه نسبت . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود . ذره بخورشيد بردن . تمثل : غلط گفتم ز ذره كمتر است اين * كه زى خورشيد انور ميفرستم . ابو الفرج رونى . رجوع به زيره بكرمان . . . ، شود . ذكاة الجنين ذكاة امه . قاعدهء فقهى است كه بموجب آن اجنهء بطون امهات با ذبح و نحر مادر حلال شوند . ذكر الفتى عمره الثانى . * ( . . . و حاجته ما قاته و فضول العيش اشغال . ) متنبى . تمثل : نخواست ماندن اگر گنج شايگان بودى * بماند اين سخن جان‌فزاى تا محشر چو ذكر مردم عمرى دگر بود پس از آن * كه ثابتست همه ساله منظر از مخبر . مسعود سعد . نيك اگرچه ز فنا گشته گم است * نام نيكوش بقاى دوم است . جامى . بنام نكو زنده بايست بود * كه سرمايه عمر است و نامست سود كسى كو بگويدت جاويد زى * بمان اندر اين شارسان هرگزى دروغش مپندار و از من شنو * كه يادت بگيتى بود عمر نو . حضرت اديب .